کد خبر : 1892 دسته بندی : تاریخ ثبت : 1401/2/14 09:57:28
مسعود عرب زاده

این سخنم را چاره ای بیندیش !

سرگردانم مثل ساعت دل سوخته ام، سوختنم را می بینی . می دانی کدام سیاهدلان در سپیده ی صبح با جنگ ابزارها خورشید این سرزمین را تیره کردند .

به گزارش سپاس، سرگردانم مثل ساعت دل سوخته ام، سوختنم را می بینی . می دانی کدام سیاهدلان در سپیده ی صبح با جنگ ابزارها خورشید این سرزمین را تیره کردند .

کاشانمان سوخت . چگونه می توان این رخت و جهاز روزی سبز را احیا کنید . آیا رنگ رخم گواهی از سر درونم نمی‌دهد؟ ضجه هایم را بشنوید .
آیا کمپینی برای راه درمان سوختگی هایمان راه افتاده است ؟ تا مجدد خانه ام را آباد کنم ؟ و زخمم را درمان کنم ؟چگونه درد یتیم شدنم را تسکین کنم؟

       «شب فرا رسیده بود . در سراسر زمین ، خوابی ژرف و عمیق ، و ما چون پرندگان خسته از تلاش بر روی شاخه ها آرمیده بودیم .
ناگهان آشکار شدند مردانی از میان «درختان گز »در سپیدی صبح چون پاسبانان سیاهی در کمین تا سحرگاه . در آن سپیده دم در گریز ستارگان در خروشی تندر آسا در آن تیره ترین شب جهان ، ناله ها یکی پس از دیگری بلند شد . آسمان از دود پوشیده بود و جامه مان پرخون».

آن شب سیاه  فرزندانم و دار و ندارم در آتش سوختند . این تنها فقط آن شب نبود ، هر روز ، هر فصل سودجویان درخت کمین می کنند و درختان را به تاراج می برند .که آن شب نوبت به دیار ما رسید . «دشتستان ، تنگستان ، گناوه ، دیلم ...»راه زنان در شب خفته و درختان را به یغما می برند .

اما آوای زمین مانند پاسبانی برخاسته و در گوش هایشان ناله ها روان می کند و دل هایشان را دل پریش به همان اندازه که کوکا یوسف ، کلاغ هندی ، دم سرخ سیاه ، چکاوک هدهدی ، کبوتر چاهی ، گنجشک سینه سیاه .....کردند، خواهد کرد .


این سخنم را چاره ای بیندیش

شبی دیگر در همین سرزمین  جنوب خانه های دیگری آوار می شود .


مسعود عرب زاده

اخبار مرتبط
کلمات کلیدی
ثبت دیدگاه

آخرین اخبار