یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹ | سال جهش تولید

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

تا چشم کار می‌کرد مردم عزادار را می‌دیدیم که بسان لحظه‌ی زلزله که به هر طرف فرار می‌کنند در حرکت بودند. گریه امانمان نمی‌داد. می‌دانستم از هر کسی هم که بپرسیم او نیز دست‌کمی از خودمان ندارد. تا ظهر آواره بودیم و به این‌سو و آن‌سو می‌رفتیم.

آخرین اخبار
۱۲ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۵۲
اشتراک گذاری :
به گزارش سپاس ؛

طبق روال معمول، صبح کتاب و کلاسور را برداشتم و خواستم راهی دانشکده شوم. درست ساعت هفت صبح بود. ترجیح دادم از تلویزیون خلاصه‌ی اخبار را نگاه کنم. آقای حیاتی بر صفحه تلویزیون ظاهر شد. به‌هیچ‌وجه انتظار خبر غیر منتظره‌ای را نداشتم. درست است که شب قبلش از صدا و سیما شنیده بودم که سفارش شده برای امام دعا کنید ولی باز هم در مخیله‌ام نمی‌گنجید که ممکن است امام از دنیا برود و ما را تنها بگذارد. راستش عقلاً فکر می‌کردم که طبق سنت الهی و آیه کریمه: «کل نفس ذائقه الموت»، امام نیز بالاخره روزی از میان ما رخت بر خواهد بست ولی از نظر احساسی و عاطفی نمی‌توانستم به خودم بباورانم که روزی خواهد آمد که ما بدون امام زندگی کنیم.

لحن صدای غیرعادی حیاتی گوینده خبر و پیام سید احمد که: «روح ملکوتی پیشوای مسلمانان جهان به ملکوت اعلی پیوست.» از همه‌چیز برایم خبر داد. ترجیح می‌دهم که از حالتم در لحظه شنیدن این خبر چیزی نگویم. چون نه می‌توانم آن را به تصویر بکشم و نه اگر بخواهم در حد همان بضاعت اندک شرحش دهم این فرصت به من اجازه می‌دهد. فقط این را بگویم که تلخ‌ترین خبر زندگی‌ام بود. یک ‌لحظه نفسم در سینه حبس شد و ندانستم که خواب می‌بینم یا بیدارم! گویا دنیا دور سرم چرخ می خورد. ابتدا نخواستم باور کنم. نگاهی به همسرم که او نیز تازه از برازجان برای گذراندن تابستان نزدم تهران آمده بود انداختم؛ تا شاید او به‌گونه‌ای دیگر قصه را برای من روایت کند.

دیدم او شرایطش از من بدتر است. هاج و واج مانده بودیم که چه کنیم؟ نمی‌توانستیم داد بکشیم و نمی‌توانستیم تصمیمی بگیریم که چه کنیم. پیام احمد آقا تمام شد. راستش من از آن پیام فقط همان تیتر خبر را در ذهن داشتم بقیه را نفهمیدم که چه گفت. با پخش تلاوت قرآن کم‌کم باورم شد که روح ملکوتی پیشوای مسلمانان جهان به ملکوت اعلی پیوست.

نتوانستم تاب بیاورم که در منزل بمانم. وسایل را گذاشتم و دیوانه‌وار پا به بیرون نهادم. همسرم نیز به همراهم آمد. با موتور ۱۲۵ سی جی راهی خیابان شدیم. شواهد نشان می‌داد که همه‌چیز غیرعادی شده است. سرگردان بودیم کجا برویم؟ ترجیح دادیم به دانشکده الهیات در تقاطع مطهری مفتح برویم. کلاس‌های دانشکده تعطیل بود و بقیه دانشجویان نیز دست‌کمی از ما نداشتند.

روز بعد در مکانی که جسد مطهر امام را آورده بودند رفتیم. جمعیت عزادار سراسر محیط پیرامونی را پوشانده بودند. جسد مطهر امام در اتاقکی شیشه‌ای قرار داشت عمامه سیاهش درست روی جسد گذاشته بود. نمی‌توان کسی را دید که در آنجا حالتش عادی باشد. ناله‌ها، فریادها و دردها در همه‌جا طنین انداخته بود. هیچ‌کس حالت عادی نداشت. خیلی‌ها به سمت جسد هجوم می‌آوردند و گویا می‌خواستند آن را درآغوش بگیرند و آخرین زمزمه‌های خداحافظی را با امام و پیشوای محبوب خویش در میان بگذارند.

وقتی قرار بر تشییع‌جنازه تا بهشت‌زهرا شد، ترجیح دادم به‌اتفاق همسرم با همان موتورسیکلت راهی بهشت‌زهرا شویم. مسیر طولانی بود و بسیار شلوغ. خواستیم زرنگی کنیم و خود را زودتر به محل دفن امام برسانیم. هر قدر که به‌پیش می‌رفتیم گویا وارد اقیانوسی شده بودیم که هرلحظه گستردگی و عمق آن بیشتر می‌شد. هر کس از هر راهی که می‌توانست زودتر خود را به بهشت‌زهرا برساند در حرکت بود. با هر زحمتی بود خود را به بهشت‌زهرا رساندیم. به هر طرف که نگاه می‌کردیم جمعیت بود. خواستیم زودتر خود را به محلی که برای دفن امام در نظر گرفته بودند برسانیم؛ ولی مگر نشانه‌ای بود یا چیزی پیدا بود.

تا چشم کار می‌کرد مردم عزادار را می‌دیدیم که بسان لحظه‌ی زلزله که به هر طرف فرار می‌کنند در حرکت بودند. گریه امانمان نمی‌داد. می‌دانستم از هر کسی هم که بپرسیم او نیز دست‌کمی از خودمان ندارد. تا ظهر آواره بودیم و به این‌سو و آن‌سو می‌رفتیم.

کم‌کم متوجه شدیم که بر اثر ازدحام و هجوم جمعیت، برای دفن جسد امام مشکلاتی ایجادشده و در نهایت امام که چه بگویم قلب همه‌ی انسان‌های آزاده به زیرخاک پنهان‌شده است.

ناامیدانه و بدون آنکه حتی بدانیم امام در کجا دفن شده دوباره به منزل برگشتیم.

درد فراق امام ازیک‌طرف و نگرانی از اینکه چه کسی جانشین امام خواهد شد ازیک‌طرف قلبمان را به‌شدت فشار می‌داد. امام آن‌قدر بزرگ بود که به‌سادگی کسی نمی‌توانست جانشینی را پیش‌بینی کند. این تنها دغدغه‌ی من نبود، دغدغه‌ی همه‌ی مردم بود. مردمی که با امام زندگی کرده بودند، با امام طعم آزادگی را چشیده بودند، با امام معنای آزادی را فهمیده بودند، با امام به شرف استقلال نائل شده بودند و با امام به حیاتی دوباره دست پیداکرده بودند.

انتظارات و دغدغه‌ها طولانی نشد. بعدازظهر همان روز ارتحال بود که مجلس خبرگان رهبری جلسه گرفت و با اعجازی به‌یادماندنی و لطف ویژه خدا آن‌کس که باید سکان این کشتی را بر عهده بگیرد سکان‌دار شد. آرامشی به قلبم وارد شد که باورنکردنی بود. من همواره علاقه‌ای خاص به آیت‌الله خامنه‌ای داشتم. از همان اوایل دهه‌ی شصت، اولین بار که او را از نزدیک دیدم زمانی بود که در نماز جمعه‌ی تهران برای ایراد خطبه پشت تریبون قرار گرفت.

از شدت ذوق و غلیان احساسات نتوانستم خودم را کنترل کنم، اشک‌هایم جاری شد. تصور می‌کردم که این آرامش درونی شاید برای من و تعداد معدودی ایجادشده باشد. ولی عکس‌العمل‌های مردم باعث شد که همه‌ی مردم به در این غوغای از دست دادن امام خویش به آرامشی وصف‌ناپذیر رسیده‌اند.

آری: چون‌که گل رفت و گلستان شد خراب بوی گل را از که گیریم از گلاب

 

انتهای پیام//


هیچ کامنتی برای نمایش وجود ندارد !