خاطرات پیروزی انقلاب اسلامی از زبان یک دلواری
1396/11/22 :: 8:46
لینک خبر چاپ خبر ارسال خبر

خاطرات پیروزی انقلاب اسلامی از زبان یک دلواری

خاطرات پیروزی انقلاب اسلامی از زبان یک دلواری

خاطراتی شیرین از زبان ناصر نعمتی یکی از یاران انقلاب در پیروزی انقلاب اسلامی

به گزارش سپاس-دلوار؛چند ماهی از شش سالگی را پشت سر گذاشته بودم، که زمزمه های انقلاب شروع شد. چون منزلمان در حوالی خیابان چهارمردان قم بود و این خیابان هم تقریباً اولین جایی بود که حرکت های مردمی سال 57 را شروع کرد، بنابراین خیلی زود با واژه های تظاهرات، درگیری، شهادت، گازاشک آور، گلوله ی پلاستیکی و ... آشنا شدم.

آن روزها برای من مانند رویای شیرینی است که تا سالیان سال طعم خوشش در کامها می ماند. نه این که فهم درستی از انقلاب داشته باشم، بلکه از این که تقریباً تمامی فامیل دور هم جمع بودند و همیشه حرفهای تازه برای گفتن و شنیدن بود، برایم لذتبخش بود.

از خاطرات تلخی که از دوران انقلاب به یادم مانده است، شهادت یکی از اقوام به نام شهید محمد شاکربود.

هنوز چهره ی بشاش و خندانش با آن صورت گرد و موهای فری در خاطرم می درخشد. بسیار شوخ طبع بود و پر انرژی. طوری که حضورش، هر جمعی را به خنده و حرکت وا می داشت. روز عید فطر به همراه دیگر جوانان فامیل به تظاهرات رفتند. آن روز صدای رگبار گلوله لاینقطع ادامه داشت. البته برای ما تقریباً این صدا عادی شده بود و آن وحشت روزهای اول را نداشتیم. فردای آن روز با خبر شدم که ابوالفضل تیر خورده و در بیمارستان سهامیه بستری است.

جریان را این گونه تعریف کردند که بعد از اقامه ی نماز عید فطر در زمین ریسباف(ورزشگاه شهید حیدریان فعلی)، مردم شروع به تظاهرات می کنند، آن زمان آوازه ی مجاهدی در بین اهالی شهر پیچیده بود به نام «شیخ علی سنگ انداز». شیخ علی که بعدها فهمیدیم فامیلش «اوسطی» است، به این دلیل به سنگ انداز معروف شده بود که با ظاهری پارتیزانی در تظاهرات حاضر می شد و با فلاخن (که قمی ها به آن سنگ قلاب می گویند) به سمت گاردی ها و پلیس سنگ پرتاب می کرد. آنقدر این پرتاب ها دقیق و پرشتاب بود که وقتی مأمورها از حضور وی در جمع تظاهرکنندگان مطلع می شدند، وحشت می کردند.

به هر حال آن روز شیخ علی در خیابان چهارمردان و در مقابل کوچه عشقعلی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به زمین می افتد. مردم از میانه ی خیابان پراکنده شده و به کوچه ها پناه می برند. شهید شاکر که این صحنه را می بیند برای کمک به شیخ علی به سوی او می رود، که خودش هم مورد اصابت گلوله قرار می گیرد. گلوله از یک سمت پهلویش وارد و از سمت دیگر خارج شده بود.

فردای آن روز به همراه برخی از اقوام به دیدنش رفتیم، خاطرم نیست که هیچ کس را به اتاقش راه ندادند، یا فقط من را به واسطه ی کمی سنم راه ندادند. ولی از پشت پنجره او را دیدم که بی هوش روی تخت افتاده بود و شکمش را پانسمان کرده بودند.

چند روزی بیشتر نکشید که به خاطر پارگی روده هایش در اثر اصابت گلوله و عفونت شدیدی که به او دست داد، به شهادت رسید. آن روزها شایع بود که جنازه ی شهدا را ساواک توقیف و خانواده اشان را جریمه می کند و به اصطلاح پول تیر می گیرد. اگر اشتباه نکنم بابت هر تیر؛ پنج تومان. به همین دلیل پیکر ابوالفضل تشییع نشد و توسط آقای آزادگان (که دایی او بود و شوهر عمه ی من) و برخی دیگر از اقوام، شبانه و مخفیانه از سردخانه ی بیمارستان خارج و در زیر زمین قبرستان امامزاده احمدبن قاسم(ع) دفن شد. تصور می کنم او تنها شهیدی است که در این قبرستان مدفون است

انتهای پیام/

ثبت نظر

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط "مدیریت سپاس" در وب سایت منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد
  • نظرات

    هیچ نظری در مورد این خبر تاکنون ثبت نشده است.

    یاداشت

    آخرین اخبار استان